رسیدم اما ...
چه بیرحمانه در انزوایِ عدالتِ چشمانت محکوم شدم ، وقتی چشمانت رنگی از انصاف نداشت ...
و قفس نهایتِ لطفِ چشمانِ بلند پروازت بود برای بالهای شکستهام ، وقتی که پرواز نهایتم بود برای با تو بودن ...
رسیدم اما ، شکستم وقتی که تحقیر نهایتِ لطفِ تو بود برای پرهایِ سوختهام ...
تمامِ لذتِ سفر به یک لبخند بود که با پوزخندی تباه شد ...
"رفتن ، رسیدن است ..."
پ.نوشت :
قیصر امینپور : "رفتن رسیدن است"
یه دلتنگی از جنس دلتنگی ...
دیگه برام سخته باورِ دلتنگیها ، وقتی که فرصت اندکی واسه با هم بودن پیش میاد به خاطر یه سوء تفاهم یا اصلاً یه اشتباه ، تمام لحظات باقیماندهی با هم بودن رُ زیر پا لِه میکنیم و به آخر میرسونیمشون ، آخرش یادمون میاد که از دست دادیم اون لحظاتی رُ که واسشون لحظه شماری میکردیم ، لحظاتی که نبودش رُ "دلتنگی" مینامیدیم ، اما من اسمش رُ دلتنگی نمیذارم ، لحظاتی رُ که در آرزوی با هم بودن هستیم شاید یه جای خالی توُ روزمرگیهایِ ماست که میخوایم با باهم بودن پُرِش کنیم و چون بعضی از رفتارای طرف مقابلمون به مذاقمون خوش نمیآد ، سریع به هَمِش میزنیم تا به روزمرگی و تنهایی قبلمون برسیم ، به اون کاخی که خودمون واسه خودمون ساختیم و زنگ تفریحش رُ دلتنگی نام گذاری کردیم ...
* کاغذ بیخط * http://www.kaghaz-e-bikhat.persianblog.ir/ *
لحظه لحظهی زندگی ...
(١) دوباره صبح شد
و چشمانم به روی امروز گشوده شد
“امروز”ی که ، “دیروز” ، “فردا” بود و “فردا” ، “دیروز” خواهد شد ...
خستهام ، با کوله باری از خستگیهای دیروز ، روزمرگیهای امروز و نا امیدیهای فردا ...
پس کجاست اون صبح امید ؟
کجاست بشیر و مُبشّر ؟ نکیر و مُنکر عُمرم از مواخذهی هر روزهشان ، خسته شدند ...
************************************
(٢) امروز هم گذشت ... همون طور که روزهای قبل هم پی در پی گذشتند ...
یه عده در حسرت دیروز و روزهای گذشته زانوی غم به بغل میگیرند بدون اینکه یادشون بیاد که “امروز” ، همون “فردا”یی بود که “دیروز” انتظارش رُ میکشیدند و “فردا” نیز ، “امروز” رُ به “دیروز” تبدیل میکنه ...
چطور وقتی قدر امروز رُ نمیدونیم در حسرت دیروز ناخنِ حسرت به دندون میگیریم ؟!!
قدر لحظاتِ زندگی رُ بدونیم و در لحظه لحظهش زندگی کنیم ، قبل از اینکه فردا حسرتش رُ بخوریم ...
* کاغذ بیخط به روز شد http://www.kaghaz-e-bikhat.persianblog.ir/ *
یه دلتنگی ...
(۱) آخ! که چه قدر لذّت بخشه واسم وقتی بدونم توُ نگاهِتم ، از اون لذّت بخشتر اینه که تویِ قلبت باشم اما ... میترسم که یه وقت با یک پلک زدن از چشم تو بیافتم از اون بیشتر میترسم که از دل تو بیافتم ...
بانویِ من !
اینا دلتنگیهایی از جنسِ دلتنگیه ...
هیچ وقت تا این اندازه ، اندازه نگرفته بودم دل تنگیهام رُ ، هیچ وقت.
************************************
(۲) کاش میدونستم ، وقتی به سادگی توُ چشمات میشینم به همون سادگی هم ، با یک پلک به هم زدن از چشمات میافتم ؟
طولانیترین زمانِ عاشقیِ تو ، به اندازهی همون پلک زدن توست...
چه کوتاهه تفسیر عاشقانههات ...
( کاغذ بیخط http://www.kaghaz-e-bikhat.persianblog.ir/ )

