چك‌نويس


مطالب شخصي ، ادبي ، شعر

رسیدم اما ...

چه بیرحمانه در انزوایِ عدالتِ چشمانت محکوم شدم ، وقتی چشمانت رنگی از انصاف نداشت ...

و قفس نهایتِ لطفِ چشمانِ بلند پروازت بود برای بالهای شکسته‏ام ، وقتی که پرواز نهایتم بود برای با تو بودن ...

رسیدم اما ، شکستم وقتی که تحقیر نهایتِ لطفِ تو بود برای پرهایِ سوخته‏ام ...

تمامِ لذتِ سفر به یک لبخند بود که با پوزخندی تباه شد ...

"رفتن ، رسیدن است ..."

پ.نوشت :

قیصر امین‌پور : "رفتن رسیدن است"

   + مهدی دمی‌زاده - ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸۸

یه دل‏تنگی از جنس دل‏تنگی ...

دیگه برام سخته باورِ دل‏تنگی‏ها ، وقتی که فرصت اندکی واسه با هم بودن پیش میاد به خاطر یه سوء تفاهم یا اصلاً یه اشتباه ، تمام لحظات باقیمانده‏ی با هم بودن رُ زیر پا لِه می‏کنیم و به آخر می‏رسونیم‏شون ، آخرش یادمون میاد که از دست دادیم اون لحظاتی رُ که واسشون لحظه شماری می‏کردیم ، لحظاتی که نبودش رُ "دل‏تنگی" می‏نامیدیم ، اما من اسمش رُ دل‏تنگی نمی‏ذارم ، لحظاتی رُ که در آرزوی با هم بودن هستیم شاید یه جای خالی توُ روزمرگی‏هایِ ماست که می‏خوایم با باهم بودن پُرِش کنیم و چون بعضی از رفتارای طرف مقابلمون به مذاقمون خوش نمی‏آد ، سریع به هَمِش می‏زنیم تا به روزمرگی و تنهایی قبلمون برسیم ، به اون کاخی که خودمون واسه خودمون ساختیم و زنگ تفریحش رُ دل‏تنگی نام گذاری کردیم ...

* کاغذ بی‏خط * http://www.kaghaz-e-bikhat.persianblog.ir/ *

   + مهدی دمی‌زاده - ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٧

لحظه لحظه‏ی زندگی ...

(١) دوباره صبح شد

و چشمانم به روی امروز گشوده شد

امروزی که ، دیروز ، فردا بود و فردا ، دیروز خواهد شد ...

خسته‏ام ، با کوله باری از خستگی‏های دیروز ، روزمرگی‏های امروز و نا امیدی‏های فردا ...

پس کجاست اون صبح امید ؟

کجاست بشیر و مُبشّر ؟ نکیر و مُنکر عُمرم از مواخذه‏ی هر روزه‏شان ، خسته شدند ...

 ************************************

(٢) امروز هم گذشت ... همون طور که روزهای قبل هم پی در پی گذشتند ...

یه عده در حسرت دیروز و روزهای گذشته زانوی غم به بغل می‏گیرند بدون اینکه یادشون بیاد که امروز ، همون فردایی بود که دیروز انتظارش رُ می‏کشیدند و فردا نیز ، امروز رُ به دیروز تبدیل می‏کنه ...

چطور وقتی قدر امروز رُ نمی‏دونیم در حسرت دیروز ناخنِ حسرت به دندون می‏گیریم ؟!!

قدر لحظاتِ زندگی رُ بدونیم و در لحظه لحظه‏ش زندگی کنیم ، قبل از اینکه فردا حسرتش رُ بخوریم ...

* کاغذ بی‏خط به روز شد http://www.kaghaz-e-bikhat.persianblog.ir/ *

   + مهدی دمی‌زاده - ٧:٤٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٧

یه دل‏تنگی ...

(۱) آخ! که چه قدر لذّت بخشه واسم وقتی بدونم توُ نگاهِتم ، از اون لذّت بخش‏تر اینه که تویِ قلبت باشم اما ... می‏ترسم که یه وقت با یک پلک زدن از چشم تو بیافتم از اون بیشتر می‏ترسم که از دل تو بیافتم ...

بانویِ من !

اینا دل‏تنگی‏هایی از جنسِ دل‏تنگیه ...

هیچ وقت تا این اندازه ، اندازه نگرفته بودم دل تنگی‏هام رُ ، هیچ وقت.

 ************************************

(۲) کاش می‏دونستم ، وقتی به سادگی توُ چشمات می‏شینم به همون سادگی هم ، با یک پلک به هم زدن از چشمات می‏افتم ؟

طولانی‏ترین زمانِ عاشقیِ تو ، به اندازه‏ی همون پلک زدن توست...

چه کوتاهه تفسیر عاشقانه‏هات ...

( کاغذ بی‏خط   http://www.kaghaz-e-bikhat.persianblog.ir/ )

   + مهدی دمی‌زاده - ٧:٥۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٧